تبليغاتX
چهارباغ
چرا حلقه ازدواج در انگشت چهارم است؟
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)



1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است .

انگشت دوم خواهر و برادر .

انگشت وسط خود شما .

انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

|+|نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی |

خنده
           

   خنده را گفتم چرا هی میخندی  

                                   مگر دردی نداری هی میخندی

                 مگر تو ازدرون خلوت تاریک شبها

                                       مگر تو از درون اشک چشمها

             نمی آیی که هی میخندی

                   بگفتا خنده ام دردی است پنهان

                                                        که این خنده از آن گریه است نالان

                     خدایا خنده ها و گریه ها گشتند هماهنگ

          برو ای غم سکوتی کن مخند نیشت ببند           آن خنده اش بامن

بعضی وقتها خنده ما از نارا حتی ها و گریه ها است .

                                                        

|+|نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی |

آخرین نوشته ها
چه کشکی وچه پشمی
تمام می شویم
داستان پیرمرد
سرباز معلول
روباه وکلاغ
حکم
داستان گلفروش
دوست
فريدون مشيري - زبانه آتش
قدرت عجیب یك كودك