چهار باغ من باغی است آباد ساکنان این باغ همه شادند باسخاوت مهربان مهماندوست اهل تقوا راز و نیاز چهار باغ من یکی از باغات بهشت است چهارباغ من درختان آن سر به فلک کشیده است و میوه های آن پیشکش هرچه اهل دل است دردرون چهارباغ من جغد و سار و هدهد و عندلیب با هم هم نوا گشته اند . چهار باغ من ته کالی است پر از شن های روان هرروز که می گذرد این شن ها شسته وشسته تر می شود آب چشمه ته رود آن مانند آب زمزم خوشگوار و شیرین است گویی جام باده ای از از دست ساقی باغ به تو هدیه داده شده است. انگور آن شراب اهل دل است و میوه های زردآلوو گیلاس و سیب و گردو00 نگو و نپرس. چهار باغم را عشق دوران مهربانیم زادگاهم را به عالمی نمی دهم .سایه های بید رقص سپیدار و بوی خوش علف موج باد در چهارباغ من پیداست . آن طرف تر گله ای گوسفند بزغاله بره میش که می خورند علفهای چهارباغم را مردی با بیلی در دست در کنار جویی آب و آب را به چهار باغ می رساند. مردم چهارباغ اهل دل هستند . ای فـدای تـو هم دل و هم جــان وی نثار رهت هـم این و هـم آن دل فـدای تو چــون تویی دلبر جان نثار تو چون تویی جانـان دل رهـانـدن ز دست تو مشکـل جـان فشانـدن به پـای تو آسان ... ساقی آتش پرست و آتش دست ریخت در ساغر آتش سوزان چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش سوخت هم کفر از آن و هم ایمان مست افتادم و در آن مستی به زبانی که شرح آن نتوان این سخــن میشنیـدم از اعضا همـه حتـی الوریـد و الشـریان که یکی هست و هیـچ نیست جـز او وحـــده لا الــه الاّ هـــو بااحترام: مجتبی ابوالفضلی (عارف)