بالاخره دزد را پیدا کردند و دربرابر شاه نشاندند. شاه روی تخت نشسته خوشحال و مغرور از شاه بودنش به دزد خیره بود. او هم مظلومانه منتظر دستور شاه بود. شاهنشاه حکم مجازات را نوشت و داد تا وزیر اجرا نماید. وزیر دزد را از اتاق بیرون برد؛ پشت دیوار دستی به گونه های دخترک کشید و آرام لبانش را بوسیدو گفت: "حالاجیغ بکش".
هر دو نفر وارد اتاق شدند، وزیر گفت:" حکم اجرا شد: یک سبیل آتشی محکم."
دربست!
زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟
بهشتزهرا.
با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور ميشه.»
پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بيانتها به نظر ميرسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلكهايش را سنگينتر كرد. صداي پچپچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوشهايش ريخت.
يكباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوسزدهها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري همقد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گلهاي رز و مريم را در دست داشت.
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن
.jpg&Width=285.714285714286&Height=300&Sharpen=0)
كه من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز زبانِ دل -دلي لبريزِ مهر تو-
تو اي با دوستي دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد.
برادر! گر كه مي خواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان كش برون آيد.
تو از آيين انساني چه مي داني؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را
به خاك و خون بغلطاني؟
گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را -برادر جان-
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست...
اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار
تفنگت را زمين بگذار...
از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر میكرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"
او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازاتاش میآوردند.
مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری میتوانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمیشود. هیچ كاری نمیتوانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانههایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.
فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی میگوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی میكرد."
جمعیت با بیرحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آنها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیادهروها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت میشد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر ماندهاید؟ بكشیدش!"
زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیشتر از آنچه آنها از او متنفر بودند، از آنها متنفر بود.
چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همهشان را بكشید! جاسوسها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همهشان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.
آنها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بیسابقه، گریهی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!
"پدر! پدر!" پسر بچهی شش سالهای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیكتر شود. "پدر! آنها میخواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."
داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطهای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازهی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت.
زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچهی دوستداشتنییی!"
كودك فریاد زد: "پدر! من میخواهم با پدرم بروم!"
"چند سالته، بچه؟"
پسر جواب داد: "با پدرم چه میكنید؟"
یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."
اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیدهبود. چهرهاش غمگینتر شد، و شانههایش در میان ریسمانهایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"
پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"
پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"
پسر گفت: "آنها میخواهند با تو چه كنند؟"
"گوش كن، از تو میخواهم كه كاری برای من بكنی."
"چه كاری؟"
"تو كاترین را میشناسی؟"
"همسایهمان؟ البته."
"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا میآیم."
پسرك گفت: "من بدون تو نمیروم"، سپس شروع به گریه كرد.
"چرا؟ چرا نمیروی؟"
"آنها میخواهند تو را بكشند."
"آه نه، این فقط یك بازی است. آنها فقط دارند بازی میكنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری میكرد گفت:
"گوش كن، هر طور و هر موقع كه میخواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچگونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن میتوانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه میخواهید بكشید."
رهبر جمعیت موافق بود.
سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."
"اما تو چی؟"
"من خیلی زود در خانهام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."
پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه میآیی؟"
"برو پسرم، من میآیم."
"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.
اكنون پسر رفتهبود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آمادهام، اكنون میتوانید مرا بكشید".
اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...
در یك آن، وجدان همهی آن جمعیت بیرحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.
یك زن گفت: "میدانید چه شده؟ بگذارید او برود."
دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".
دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد میزدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظهی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد.
گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...
بعضی ها معتقد هستند که "غسل کردن با آب" از اعتقادات دین یهود وارد مسیحیت شده است. اما با دیدن آداب و رسوم دینی مختلف متوجه این نکته می شویم که "تطهیر شدن با آب" به نوعی در تمام ادیان و مذاهب وجود دارد. در واقع غسل کردن با آب جاری به منظور منزه شدن از گناهان از "هندوییسم" به عنوان قدیمی ترین مذهب زنده دنیا گرفته تا "اسلام" که لقب آخرین دین خدا را دارد، دیده می شود. آب جاری نشانه پاکی و عامل تطهیر در فلسفه ی تمام مذاهب ابراهیمی و غیرابراهیمی ست که اگر با خواندن دعا و نیایش همراه شود به پاک کردن گناهان انسان نیز منجر می شود.
فرقه های مختلف مسیحیت در دو نوبت غسل تعمید را به جا می آورند. گروهی معتقدند که این رسم باید در دوران نوزادی کودک انجام شود تا بدین وسیله او پیرو مسیحیت اعلام شود. گروهی دیگر معتقدند که فرد باید در سن بلوغ و بعد از اعلام شخصی گرویدنش به مسیحیت غسل تعمید شود و آن زمان است که به عنوان پیروی این دین شناخته می شود. بسیاری از مسیحیان معتقدند که این اقدام سمبلیک یادآور مرگ و رستاخیز مسیح است. یادآور این نکته که مرگ مسیح به خاطر گناهان پیروانش است. در واقع یک مسیحی هنگام فرو رفتن در آب تطهیرکننده با مسیح می میرد و بعد از بیرون آمدن دوباره زنده می شود؛ منزه و پاک، كه البته این آئین برای تمام سنین ضروری تلقی می شود. در اینجا تصاویری از مراسم غسل تعمید مسیحیان در شمال قزاقستان (روسیه) در آب های یک رودخانه یخی را ملاحظه می كنید :







