
قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت: گر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم."
پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟"
غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است."
پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد."
***
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟"
پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟"
مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي."
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است."
مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود."
***
مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند.
مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است."
چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود.
چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست."
***
مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"
مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."
مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."
منبع: "مكتوب"
اثر پائولو كوئيلو
دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم.
قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن.
پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم.
سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است.
قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود.
قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم.
ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة
خوب گوش کن. می شنوی؟!
ــ انگار از دور دست ها صدایی می رسد. صدایی محزون و غریب...
نه...! انگار صدا آنقدرها هم دور نیست. همین نزدیکی هاست. خوب گوش کن ببین می شنوی چه می گوید؟
من برای اصلاح دین جدم و احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم
ــ این صدا چقدر آشناست. انگار که سالهای سال است هر شب و روز در گوشم زمزمه می شود و گویی که خوب صاحبش را می شناسم.
دوباره گوش کن. صدا نزدیک تر می شود. دقت کن ببین می شناسی صدا از کیست؟
اگر دين جدم پيامبر (ص) جز با كشته شدن من استوار نميشود، پس اي شمشيرها مرا دريابيد
ــ نمی دانم. صدا برایم آشناست اما این حرفها را نمی فهمم. نمی شناسم این حرفها از کیست!
الله اکبر! برادر این صدای حسین(ع) است!
ــ حسین؟ حسین کیست؟ كدام حسین را مي گويي؟!
ــ آهان، فهمیدم. همان حسین را میگویی که هرسال به بهانه محرمش، مشکی می پوشیم و صبح تا شب و شب تا سحر، سینه برایش می زنیم و عزاداری اش می کنیم؟
ــ همان که مداحان و مرثیه خوانان، حسین زهرا می خوانندش و از روضه ها و دردها و مصیبت هایش ناله سر می دهند؟
ــ همان که گفته اند با 72 تن از یارانش و با خاندان و اهل بیتش، در کربلا وارد شد و در برابر سپاه یزید ایستاد و جنگید و تشنه شهید شد؟
ــ همان که... !
ــ آری صدا را می شناسم. می گویند که حسین خیلی غریب بود. مظلوم و بی یار و یاور بود. الحق که چه سرگذشت تلخ و دردناکی داشت این حسین. باید سالهای سال برایش عزاداری کنیم و نوحه سر دهیم و سیه بپوشیم و بر سر و سینه زنیم. جانم به فدایت حسین(ع)!
آری برادر. من این حسین را می گویم و اما این تمام حسین(ع) نیست!
حسینی که من می شناسم، تمام اینها که تو گفتی در وصفش درست است، اما اینها تعریف حقیقی حسین(ع) نیست.
حسینی که من شناختم، حسینی بود که نمی خواست بهانه عزا و گریه من و تو باشد. نمی خواست که هزار و چهارصد سال بعد، من و تو، تنها به فکر مصائب و دردها و غربت و تشنگی اش باشیم و گریه کنیم و بر سر بزنیم.
حسین(ع) به کربلا نرفت تا ما تمام سال غرق کبیره و صغیره باشیم اما ده روز ابتدای محرم، سیه پوش شویم و ناله کنان به خیابان بریزیم که یا حسین و یا الهی العفو.
برادر، حسین(ع) به کربلا نرفت تا من و تو، بهانه ای داشته باشیم برای گریه کردن و اشک ریختن. نه اینکه گریه و اشک بر عزای حسینِ زهرا ناپسند باشد که والله اجر قطره قطره این اشکها را تنها خدا می داند و بس.
اما برادر؛
حسین(ع)، به کربلا رفت تا مبادا اسلام، آنگونه که معاویه ها و عمر و عاص ها و یزیدها و شمرها و عمر سعدها می خواهند، اسلام سازش و تسلیم، اسلام زر و زور و تزویر، اسلام سرمایه داری منهای عدالت، اسلام کاخ های مرمرین، اسلام مرفهین بی درد و در یک کلام اسلام شیطانی شناخته شود.
حسین(ع)، با تمام اهل بیتش، با زن و فرزند و کوچک و بزرگش، و با بهترین یارانش (که سلام و درود خدا بر آنها باد) به کربلا رفت، تا اسلام زنده بماند.
حسین(ع)، رفت تا اسلامی که برایش سنگ ها به دندان محمد (ص) خورد و خاکسترها بر سرش پاشیده شد و جگر حمزه ها برایش دریده شد زنده بماند.
حسین(ع)، رفت تا اسلامی که فاطمه (س) برای دفاع از حریم ولایتش، درب به پهلويش كوبيده شد و محسنش شهید شد، زنده بماند.
حسین(ع)، رفت تا بیست و پنج سال سکوت و خانه نشینی علی(ع) و سلام های بی جوابش، معنا و مفهوم بیابد.
حسین(ع)، به کربلا رفت تا درخت نرمش قهرمانانه و عزت مدارانه ي حسن (ع)، ثمر پیدا کند.
حسین(ع)، برای دفاع از اسلام عدالت خواه، اسلام استکبار ستیز، اسلام مستضعفین و محرومان، اسلام انقلابی، اسلام جهاد و ایثار و شهادت، اسلام جنگ تا رفع کل فتنه های عالم و در یک کلام اسلام ناب، به کربلا رفت و با لب تشنه شهید شد.
برادر، حسینی که من می شناسم، برای اطاعت امر خدا ولو به قیمت ارباً اربا شدن علی اکبر(ع) و پرپر شدن علی اصغر(ع) و قطع الیمین شدن عباس (ع)، به کربلا رفت. من از حسینی دم می زنم که حاضر شد برای رضای خدا، تمام خاندانش به اسارت شقی ترین دشمنان خدا درآیند تا مبادا اسلام ناب محمد (ص)، اسلام ناب علی (ع) و فاطمه (س)، اسلام ناب حسن مجتبی (ع)، رنگی به جز حقیقت نگیرد.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ ، نام او، یاد او، خاطره شگفت انگيز او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، پندآموز، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى كدامین ملت را ميتوان سراغ گرفت كه با روح و خون حسین همگرایى كنند و به افتخارات معنوي آن نائل نشوند ؟ خون حسین، مایه حیات بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملتها دمیده مي شود و آنها را به زندگى و حيات راستين فرا مي خواند و حسین (ع) زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مي شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مي كند و عظمت واقعه عاشورا و قهرمانانش را متجلي مي سازد.
با آب طلا ، نام حسين قاب كنيد
با نام حسين ، يـادي از آب كنيـد
خواهيد كه سربلند و جاويد شويد
تا آخـر عمـر تكيـه به اربـاب كنيـد

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
منبع: در سینه ات نهنگی می تپد
خنده را گفتم چرا هی میخندی
مگر دردی نداری هی میخندی
مگر تو ازدرون خلوت تاریک شبها
مگر تو از درون اشک چشمها
نمی آیی که هی میخندی
بگفتا خنده ام دردی است پنهان
که این خنده از آن گریه است نالان
خدایا خنده ها و گریه ها گشتند هماهنگ
برو ای غم سکوتی کن مخند نیشت ببند آن خنده اش بامن
بعضی وقتها خنده ما از نارا حتی ها و گریه ها است .

چرا ما آدمها وقتی موقعیت جدیدی به ما دست میده خودمون را فراموس می کنیم فکر نمی کنیم کی هستیم از کجا آمده ایم وبه کجا می رویم . فکر نمی کنیم که همه دار و ندار ما مال خداوند است و خداوند است که برهمه اعمال ما ناظر است.
خداوند میتونه تمام چیزهایی که داریم از ما بگیره واگه امتیازی تو این دنیا می گیریم که دوستمان نداره دلیل برتری ما بر او نیست . این فقط توجهی بوده که خداوند به ما کرده وباید شکرگزار آن باشیم.
یک روز دوتا برادر بودند و هردوی این ها کار کشاورزی می کردند. برادر بزرگتر دارای باغهایی سبز و پر از میوه وسرسبز بود وبرادر کوچکتر باغی کوچک داشت که سرما میوه های آن را زده بود .
برادر کوچک هر موقع به باغ برادر بزرگش می رفت با دیدن آن همه میوه احساس حسادت نمی کرد و خدارا شکر می کرد و از خداوند طلب روزی بیشتر برای برادرش می کرد. ولی برادر بزگتر با داشتن آنهمه میوه جلو برادر کوچیکتر که می رسید او را تحقیر می کرد و میگفت: تو لیاقت داشتن چنین باغی را نداری اگر نه خداوند به تو هم میداد.
بلاخره این قضیه ادامه داشت تا خدواند در یک فصل زمستان که هوا بسیار سرد بود تمام باغ برادر بزرگتر را که دچار کبر و غرور شده بود از بین برد . و در بهاری بسیار زیبا آرزوی برادر کوچیکتر را برآورده کرد و تمام درختان باغش شکوفه دادند وشاخه های آن پر از میوه شدند.
آدم حسود هرگز آقا و بزرگ نمی شود وما باید همیشه شگزار نعمات خداوند باشیم واز یاد خدا غافل نشویم.

ده آباد کجاست
بعد از آن آسایش خفت و در بستر مرد
همه شوقم این بود
از درخت کج همسایه هلوئی بکنم
یا که خود را از بام
روی انباشته برفی فکنم
چه سرور پاکی!
مثل بازی دردشت
مثل دیدار طلوع
مثل بوئیدن یاسی درشب
صف به صف چلچله ها
لب پاشورهء حوض
دستهء شاپرک ها
روی برگ گل سرخ
شادی بلبل مست
روی هر شاخ درخت
خنده میزد همه جا
به رخ غنچهء بخت
چه سرور پاکی!
همه دردم این بود؛
که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر است
که چرا خانهء پرداخته از بالش من
اندکی از دگری خردتر است
چه غم شیرینی!
مثل بیداری شب
مثل سوزاندن عشق
مثل فریاد پدر
چه غم شیرینی!
من چه میدانستم
زندگی رنگ و ریائی دارد
من چه میدانستم،که بهار یک عشق
خالی از پول خزان می گردد.
من چه می دانستم
که به یک نَه گفتن
سیل خون از بدن شهر روان می گردد
دیگر آن غنچهء زیبای صداقت پژمرد
دیگر آن چلچله از حوض کسی آب نخورد
دل من غمگین است
به کجا باید رفت؟
به چه کس باید گفت؟
ده آباد کجاست؟
که زمینش پر بار
مردمانش هشیار
سفر ه هایش پر نان
چشمه هایش جوشان
آهوانش آزاد
باغ هایش پر آواز قناری باشد.
به کجا باید رفت
که در آن؛
صحبت از « ما» باشد
سخن از شستن غم؛
از همه دلها باشد
دلم از دوری پرواز پرستو افسرد
گلم از مردن همدردی مردم پژمرد
چه کسی می آید؟
چه کسی دست مرا می گیرد؟
که مرا تا حرم سبز خدا
خواهد برد؟ شعر: عمید مشایخی دوست خوبم


