من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم . حتی اگر قفس تنم را بشکند .
خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد .
حکایت پلنگ و ماه عجب نا ممکن است .
اما هر چه نا ممکن تر است ، زیباتر است .
پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند ؛
اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد .
دره های جهان پر از پلنگ های مرده است که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است .
خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه می گیرد نه رسیدنش را
و پلنگان می دانند که خدا پلنگی را دوست تر دارد که دورتر می پرد
زنگ شعر:يادي از شعر نه نه گل ممد كرديم انشاءالله كه قبول واقع شود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صد بار گفتم همچی مکن ننه گل محمد /
زلفای سیاه قیچی مکو ننه گل محمد /
صد بار گفتم پلاومخار ننه گل محمد /
وردور کوها تاو مخور (تاب مخور) ننه گل محمد /
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد /
رفیق الدغی مرو ننه گل محمد /
الدغی بیبفای (بيوفاست) ننه گل محمد /
تا آخر دنیا با تو نیای (نمی آید ) ننه گل محمد /
ایمروز که دور دورنس (تست) ننه گل محمد /
اسب سیات دجو لونس ننه گل محمد /
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد /
اسب سیات دبیشه نیس ننه گل محمد /
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد /
عکس شما تهرونس ننه گل محمد /
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد /
کو درق و درق هفت تیرت ننه گل محمد /
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد /
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد /
گل محمد ددخاوبی ی ننه گل محمد /
تفنگشم برناو بی ی ننه گل محمد /
او تخم مرغای لای نونت ننه گل محمد /
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد /
قت بلندت شوه رف (آويزان شد ) ننه گل محمد /
نيمزي قشنگت بیوه رفت ننه گل محمد /
فشنگ د بند قطار قطار ننه گل محمد /
وخ بار به جنگ سبزوار ننه گل محمد /
الای بمیر قاتلت ننه گل محمد /
خنک رو و دل مارت ننه گل محمد
نکته :از کلیه دوستان عزیز که به وبلاگ بنده لطف دارند وبنده به دلیل مشکل سخت افزاری کامپیوترم نتوانسته ام به آنها سر بزنم عذر میخوام انشاء الله بعد از برطرف شدن مشکل سر میزنم باتشکر
همیشه قدر خودتون را بدانید و اعتماد به نفس داشته باشید .
یادمون باشه که تمام مشکلات برای امتحان ما انسانهاست .
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد کهکلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگارجواب داد : چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم . . .
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است…. لبخند بزنید!