تبليغاتX
چهارباغ
حکایت ماه و پلنگ عشق
عشق پلنگی است که در رگ هایم می دود . پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد .

من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم . حتی اگر قفس تنم را بشکند .

خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد .

حکایت پلنگ و ماه عجب نا ممکن است .

اما هر چه نا ممکن تر است ، زیباتر است .

پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند ؛

اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد .

دره های جهان پر از پلنگ های مرده است که هرگز پنجه شان به آسمان نرسیده است .

خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه می گیرد نه رسیدنش را

و پلنگان می دانند که خدا پلنگی را دوست تر دارد که دورتر می پرد

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی  | 

نه نه گل ممد

 

زنگ شعر:يادي از شعر نه نه گل ممد كرديم انشاءالله كه قبول واقع شود.

صد بار گفتم همچی مکن ننه گل محمد /
زلفای سیاه قیچی مکو ننه گل محمد /
صد بار گفتم پلاومخار ننه گل محمد /
 وردور کوها تاو مخور (تاب مخور) ننه گل محمد /
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد  /
رفیق الدغی مرو ننه گل محمد /
 الدغی بیبفای (بيوفاست) ننه گل محمد  /
تا آخر دنیا با تو نیای (نمی آید ) ننه گل محمد  /
ایمروز که دور دورنس (تست) ننه گل محمد  /
اسب سیات دجو لونس ننه گل محمد /
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد  /
اسب سیات دبیشه نیس ننه گل محمد  /
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد  /
عکس شما تهرونس ننه گل محمد  /
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد  /
کو درق و درق هفت تیرت ننه گل محمد  /
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد /
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد  /
گل محمد ددخاوبی ی ننه گل محمد  /
تفنگشم برناو بی ی ننه گل محمد /
او تخم مرغای لای نونت ننه گل محمد  /
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد  /
قت بلندت شوه رف (آويزان شد ) ننه گل محمد /
 نيمزي قشنگت بیوه رفت ننه گل محمد  /
فشنگ د بند قطار قطار ننه گل محمد /
 وخ بار به جنگ سبزوار ننه گل محمد  /
الای بمیر قاتلت ننه گل محمد  /
خنک رو و دل مارت ننه گل محمد

نکته :از کلیه دوستان عزیز که به وبلاگ بنده لطف دارند وبنده به دلیل مشکل سخت افزاری کامپیوترم نتوانسته ام به آنها سر بزنم عذر میخوام انشاء الله بعد از برطرف شدن مشکل سر میزنم باتشکر

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی  | 

آیا قدر خود را میدانیم
یک سخنران معرف در مجلسی که عده زیادی در آن حضور داشتند اسکناسی درشت را ازجیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ دست همه حاضران بالا رفت.
سخنران گفت : بسیار خوب ! من این اسکناس را به یکی ار شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی زمین کشید بعد اسکناس را برداشت و پرسید :خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت : دوستان ! با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم ؛خم می شویم ؛مچاله می شویم ؛خاک آلود می شویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ؛ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سر مان آمده است ،هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.

همیشه قدر خودتون را بدانید و اعتماد به نفس داشته باشید .

یادمون باشه که تمام مشکلات برای امتحان ما انسانهاست .

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی  | 

داستان بسیار جالب و آموزنده ” گدای کور و روزنامه نگار “

http://cloop98.persiangig.com/Theme/mY%20tHEMe/Post/Allllll/17/Geda.jpg

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد کهکلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگارجواب داد : چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  . . .

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است…. لبخند بزنید!

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی  |