تبليغاتX
چهارباغ

چهارباغ

وبلاگ من | پست الكترونيك | آرشیو مطالب | طراح قالب


پیام مدیریت

چهار باغ من باغی است آباد ساکنان این باغ همه شادند باسخاوت مهربان مهماندوست اهل تقوا راز و نیاز چهار باغ من یکی از باغات بهشت است چهارباغ من درختان آن سر به فلک کشیده است و میوه های آن پیشکش هرچه اهل دل است دردرون چهارباغ من جغد و سار و هدهد و عندلیب با هم هم نوا گشته اند . چهار باغ من ته کالی است پر از شن های روان هرروز که می گذرد این شن ها شسته وشسته تر می شود آب چشمه ته رود آن مانند آب زمزم خوشگوار و شیرین است گویی جام باده ای از از دست ساقی باغ به تو هدیه داده شده است. انگور آن شراب اهل دل است و میوه های زردآلوو گیلاس و سیب و گردو00 نگو و نپرس.
چهار باغم را عشق دوران مهربانیم زادگاهم را به عالمی نمی دهم .سایه های بید رقص سپیدار و بوی خوش علف موج باد در چهارباغ من پیداست . آن طرف تر گله ای گوسفند بزغاله بره میش که می خورند علفهای چهارباغم را مردی با بیلی در دست در کنار جویی آب و آب را به چهار باغ می رساند. مردم چهارباغ اهل دل هستند .
ای فـدای تـو هم دل و هم جــان
وی نثار رهت هـم این و هـم آن
دل فـدای تو چــون تویی دلبر
جان نثار تو چون تویی جانـان
دل رهـانـدن ز دست تو مشکـل
جـان فشانـدن به پـای تو آسان ...
ساقی آتش پرست و آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر از آن و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان
این سخــن می‌شنیـدم از اعضا
همـه حتـی الوریـد و الشـریان
که یکی هست و هیـچ نیست جـز او
وحـــده لا الــه الاّ هـــو
بااحترام: مجتبی ابوالفضلی (عارف)


تصاویر تصادفی زیبا


جستجوگر


در سایت ما
در سایت های دیگر


لينکدوني




آمار و امکانات





تمام می شویم

 «مردی می گفت : خداحافظی شاید غمگین ترین شعر جهان باشد"

ما نخواندیمش اما غمگین ترین شاعران جهان هستیم!»

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی | لينك ثابت |

داستان پیرمرد

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی | لينك ثابت |

سرباز معلول

داستان درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»

پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»

پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»

پسر گفت:« نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»

آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی | لينك ثابت |

روباه وکلاغ

ای روباه ٬ شما به جرم برهم زدن نظم عمومی ٬ تجاوز به عنف ٬ تظاهر به ریا ٬ اسطوره کردن خود ٬ بد آموزی ٬  دزدی از کلاغ ٬ مظلوم نمایی و ....  محکوم هستید ٬ برای دفاع از خود چه دارید ؟ 

 

- من بیگناهم ٬ میتونین از دُمم بپرسین

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 توسط مجتبي ابوالفضلي کریزی | لينك ثابت |

نوشته هاي پيشين

تمام می شویم داستان پیرمرد سرباز معلول روباه وکلاغ حکم داستان گلفروش دوست فريدون مشيري - زبانه آتش قدرت عجیب یك كودك مراسم غسل تعمید مسیحیان در رودخانه سرد و منجمد ! +


نکته امروز:

منوي اصلي

وبلاگ من
پست الكترونيك
آرشیو مطالب

آرشيو موضوعي

همکاری
ما گدایان خیل سلطانیم0000000
باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش.....
دل برد و روي از من نهان كرد
ادبیات مجتبی (عارف)


آرشيو

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


لينکستان

روستاي زيباي كريزعلي عبدالله پور
كوچه باغ حسين صميمي
معرفي روستاي كريزحسن صميمي
باغدشت خيال محمد يارمحمدي
رهيارمحسن
نازبو جواد صميمي
چكاوك من مجتبي ابوالفضلي
از هر دري سخني
انديشه ها و ريشه ها
عاشقانه هاي بهار
مرواريدهاي افشان محمدرحيمي
جستجوگر وب و اخبار پارسي كلاسيك
جستجو ونجات
گچ و تخته سياه -صميمي
زورق خيال
ماتيك صورتي ملي جون
عشق پرزده
نيمكت خيس
مجموعه اي از تصاوير زيبا
اخبارپارسي
رياضيات
ستاره من
پیچک خیال
احساس خالي
دانلود رايگان كتاب صوتي
سايه هاي خيالي
نيك صالحي
قالب وبلاگ رایگان و حرفه ای ترین قالب ها

نويسندگان


طراح قالب

Designer
Powered By
BLOGFA

Template Designer: Jazire.Org